امروز ( 18 اپریل  2016 ) دو تا وقت ملاقات با دو نرسری متفاوت داشتیم که هر دو رو رفتیم. با مسؤولین هر دو صحبت کردیم و فرم های هر دو رو پر کردیم متأسفانه یکی از ماه جون جای خالی داره اون یکی از اگست. هر دو ویزاها و پاسپورت ها و قرارداد خونه و گواهی تولد بچه رو ازمون خواستن خوب شد با خودم برده بودم. از همه این مدارک کپی گرفتن و گفتن برای بررسی می فرستن به سیتی کنسل و تا اونا جواب بدن و اینا به ما جا بدن چند هفته ای طول می کشه. کاش این کاغذ بازی ها نبود چون اون موقع دیگه زیاد برای ما فرقی نمی کنه و با سفری که به ایران داریم عملاً بچه از سپتامبر می تونه منظم بره نرسری. چند روز توی ماه جون و جولای چه فرقی به حال بچه می کنه؟ تازه اون موقع هم معلوم نیست جا داشته باشه اونی که از اگست شروع می شه از نظر محیط و مسیر بیشتر مورد نظر ماست اما اونم خیلی دیره. به احتمال زیاد شیفت بچه رو بعد از ظهر میندازیم و خودم مجبورم هم ببرمش هم بیارمش، کاش می شد یک طرفش با همسر باشه.

یک نکته جالب اینه که توی انگلیس بچه های 4 تا 5 ساله وارد دوره ریسپشن می شن که یه چیزی معادل پیش دبستانیه اما اینجا این دوره رو ندارن و بچه ها تا 5 سالگی باید نرسری برن بعد یهو وارد مدرسه می شن.

عسلم از نرسری خوشش اومد چون از همون اول وارد گاردنش شد که چند تا خونه بچگونه و وسیله بازی گذاشته بودن و کلی اونجا بازی کرد آخرش هم به زور بردمش داخل اونم به خواست مسؤول اونجا، با این خونه های کوچولو  اینقدر سرگرم شد که آرزو کردم کاش حیاط داشتیم و یکی از اینا براش می خریدیم:



برام خیلی جالب بود که مسؤول ثبت نام گفت شما مسلمون هستید؟ وقتی گفتم آره گفت دلتون می خواد به بچه تون غذای حلال بدیم؟! کاش توی کشور ما هم اینطوری برای فرهنگ ها و ملیت های دیگه ارزش و احترام قائل بودن ما هنوز که هنوزه توی کشورمون جنگ مسخره قومیت ها رو داریم که هر کی زورش بیشتره اونای دیگه رو مسخره می کنه یا بهشون توهین می کنه یا براشون جوک می سازه هنوز گروه هایی هستن که توان سازش با گروه های دیگه رو از داخل کشور ندارن چه برسه به پذیرش فرهنگ ها و ملیت های دیگه.


اومدم عکس گاردن رو از توی موبایلم بریزم روی لپ تاپ چشمم خورد به آخرین عکس هایی که توی شهر قبلی گرفته بودیم یهو یاد اون روزها افتادم و به این فکر کردم که اون شهر هم برای ما برای همیشه به تاریخ پیوست فکر نمی کنم یک بار دیگه امکانش برامون پیش بیاد که بریم اونجا مگه اینکه همسر اونجا دوباره شغل پیدا کنه برای همین با دیدن عکس هاش حس خاصی بهم دست داد، حس اینکه بخشی از زندگی ما برای همیشه تموم شد و از این به بعد فقط باید با دیدن عکس ها و فیلم هاش از اون دوره یاد کنیم.

این عکس رو توی آخرین هفته هایی که اونجا بودیم گرفتم، توی یک شاپینگ سنتر یک پیانو گذاشته بودن و هر کسی که بلد بود بزنه می نشست پشتش، عسل مامان هم با اعتماد به نفس نشست و برامون آهنگ من درآوردی خودش رو زد و مستفیضمون کرد! به اینجا هم دیگه هیچ وقت برنمی گردیم و این پیانو رو که هر هفته می دیدیم برامون تبدیل به خاطره خواهد شد:



اینم عکسی که آخرین روزها از خونه گرفتم، عسلی صندلیش رو آورده و با اشتیاق به شسته شدن لباس ها نگاه می کنه تازه آقای وودی رو هم آورده که اون رو هم در دیدن این اتفاق سرگرم کننده سهیم کرده باشه! :



بهت می گم با دقت ببین، برو جلو آفرین! :



ای کاش می شد دوباره برگشت به دوره پاک و معصومانه کودکی، دوره ای که یکی از جالب ترین اتفاقات روزت نگاه کردن به شسته شدن لباس ها باشه تازه صندلیت رو هم بیاری و دوستت رو هم دعوت کنی  ....

__________________________________

کامنت های پست قبل رو به مرور جواب می دم فقط خواستم تاریخ امروز رو توی این پست ثبت کنم ( اگرچه چند ساعت وقفه افتاد توی شروع و اتمام نوشتن همین چند خط و عملاً وارد روز بعد شدیم ).

 ممنونم از همه کسانی که محبت و انرژی مثبتشون رو در قالب کلمات باز هم به طرف من سرازیر کردن .


منبع : من و همسرم در اروپانرسری
برچسب ها : نرسری ,دوره ,اونجا ,باشه ,خونه ,آخرین ,برای همیشه ,گذاشته بودن